روزنامه صبا

روزنامه صبا

شمسي فضل‌الهي در گفتگو با صبا:

از سبزی خوردن سفره هفت‌سین تا نقل‌های خانگی مامان‌پز


آن زمان سبز کردن گندم براي سبزه سفره هفت سين متداول بود اما امروزه از آنجا که من جاي مناسبي براي اين کار ندارم، به روش مادرم که سبزي خوردن با پنير در کنار هفت سين مي‌گذاشت من هم همين کار را مي‌کنم.

ندا حسنی – چه شما را به خاطر بیاورد و چه نشناسد، با مهربانی و لحنی صمیمی پاسخ‌تان را می‌دهد. آوای صدایش شما را به یاد مادر «خانه کوچک»، قصه‌گوی «بامزی قوی‌ترین خرس جهان» و شبهای رادیویی «فرهنگ مردم» می‌اندازد. چهره دوست داشتنی‌اش، ما را با سریال «قائم مقام فراهانی»، «کارآگاه شمسی و مادام»، «کریم خان زند»، «چای قند پهلو» و فیلم‌های سینمایی «شیرسنگی»، «بندر مه آلود»، «بانی چاو» و «یه حبه قند» همراه می‌کند. او در ۱۶ سالگی دیپلم ادبی گرفته و از همان کودکی به ادبیات علاقه داشته است. اولین تئاتر او «دخترایرانی» و «آرشین مال آلان»، «دایی وانیا» و «بینوایان» برخی از تئاترها و فیلم‌های متعدد او در مقام بازیگر بوده است.  نمایش‌های رادیویی زیادی را کارگردانی، تنظیم و بازی کرده و در آثار ماندگاری چون «گرگ‌ها»، «هزاردستان»، و «سال‌های دور ازخانه» به عنوان صداپیشه و دوبلور حضور داشته است. او کوهی از هنر، ادبیات و تجربه است که هر بار بخواهیم با او هم کلام شویم با حوصله به سوالات ما پاسخ می‌دهد. شیرینی کلام و نگاه پرمهرش را چون همیشه نثارمان و با صدای دلنشین خود برایمان مهر افشانی می‌کند. ماحصل دیدار نوروزی صبا با این هنرمند پیشکسوت تئاتر، سینما، تلویزیون، رادیو و دوبله، بانو شمسی فضل‌الهی در آستانه سال جدید، گفت‌وگوی مفصلی شد که در ادامه می خوانید.

 

به عنوان یک بانوی شاهنامه پژوه، که با شاهنامه خوانی نقش موثری در اضافه شدن علاقه‌مندان به این شاهکار ادبی، داشته‌اید، درباره نوروز در شاهنامه و آداب  این روز برایمان بگویید.

نوروز در شاهنامه چنین آمده که جمشید، در روزی خوب از فصل خوب به مردم، بار (شامل کفش و لباس و پارچه) داد و غذای گرم بر در خانه‌ها برد و روز خوبی برای مردم بود و مردم این روز را نو، روز نام نهادند. روزی که در آن سال عوض، هوا گرمتر و گل‌ها و سبزه‌ها شکوفا می‌شوند. این روز از همان زمان برای ایرانیان نوروز ماند و از آن به بعد هر ساله مردم ایران این روز را جشن می‌گیرند که امیدوارم مردم بتوانند در شرایط کنونی اجتماعی با کیفیت بهتری آن  را برگزار کنند.

یکی از مهمترین آداب این مراسم، بیداری در لحظه سال تحویل بود. به این صورت که در هر ساعت از شبانه روز باید همه بیدار می‌شدند و کنار سفره هفت سین می‌نشستند. آن زمان که من خردسال بودم و مادرم برای سال تحویل بیدارم می‌کرد خیلی به سختی از رختخواب دل می‌کندم و مرا تشویق می‌کردند لباس نو بپوشم و کنار سفره منتظر تحویل سال نو باشم. این بیداری در لحظه تحویل سال به دلیل این باور بود که آن لحظه می‌تواند با خوشی تمام مدت سال، همراه باشد.

در گذشته معتقد بودند که با پایان یافتن سال کهنه، زمین تکان می‌خورد. مردم در آن زمان بر این باور بودند که کره زمین روی شاخ گاوی قرار گرفته است و این گاو، با تکان دادن خود در لحظه سال تحویل زمین را نیز تکان می‌دهد. آن سال‌ها سفره‌ای پهن می‌کردند و کاسه‌ای آب که یک عدد نارنج در آن قرار داده شده بود، می‌گذاشتند و می‌پنداشتند، در لحظه تکان خوردن گاو، نارنج نیز در داخل کاسه آب تکان می‌خورد. در آن لحظات پدر بزرگ دائم از من می‌خواست که به نارنج داخل آب و بلافاصله به آینه نگاه کنم. اگر لحظه تحویل سال شب بود، باید به بیرون اتاق رفته و به ماه نگاه می‌کردیم؛ هرچند که من با بهانه جویی‌های کودکانه از انجام رسوم بزرگترها طفره می‌رفتم.

در لحظه تحویل سال صدای توپ شنیده می‌شد و نمی‌دانم این توپ کجا و به چه شکل پرتاب می‌شد که همه مردم در هر نقطه تهران، صدای آن را می‌شنیدند. در آن لحظه بزرگترها از جمله پدربزرگم که آقاجون صدایش می‌کردم و مادرم برای همه از جمله فامیل دعا و برای همه از خدا خیر و برکت در سال جدید طلب می‌کردند، سلامتی، خوشی و شادمانی برای اطرافیان و مردم کشورشان می‌خواستند. از همان دیر باز  همه مردم، سال خوب را برای همه و برای کل کشور می‌خواستند و آرزوهای خوب و خیریت را شخصی نمی‌کردند.

صدای شما به عنوان سمبلی از کودکی‌های دهه شصتی‌ها است، کودکی خودتان مخصوصا در روزهای نوروز چگونه گذشت؟

آن زمان ما در محله ژاله روبروی اداره برق زندگی می‌کردیم. پدربزرگ من نه تنها در لحظه سال تحویل و ایام عید، بلکه همه عصرها در حیاط خانه نشسته و اشعار شاعران نامدار ایرانی را می‌خواند. آن زمان مادرم برای هر نفر یک تخم‌مرغ با آب پیاز می‌پخت که پوست تخم‌مرغ‌ها رنگ جالبی به خود می‌گرفت. من هم همچنان این سنت را حفظ کرده‌ام. در گذشته معتقد بودند این تخم‌مرغ‌های پخته شده که به تعداد نفرات خانواده است باید تا آخر عید در سفره باقی بماند که معمولا همه آن‌ها غیرقابل خوردن می‌شدند. آن زمان سبز کردن گندم برای سبزه سفره هفت سین متداول بود اما امروزه از آنجا که من جای مناسبی برای این کار ندارم، به روش مادرم که سبزی خوردن با پنیر در کنار هفت سین می‌گذاشت من هم همین کار را می‌کنم و در زمان تحویل سال به خاطر برکت سبزی و پنیر، مقدار کوچکی از آن را در دهان می‌گذاریم.

استفاده ازآینه و اولین نگاه بعد از تحویل سال در آینه به دلیل وجود نور و روشنایی در هفت سین رواج داشت. در خانواده ما و برخی از خانواده‌های دیگر، یک نفر از اقوام را خوش قدم می‌دانستند و قبل از تحویل سال او را به خارج از اتاق می‌فرستادند تا بعد از شنیدن صدای توپ تحویل سال به عنوان اولین نفر، قدم در اتاق بگذارد و با قدم خود خیر و برکت به خانه بیاورد. هر ۱۳ روز نوروز در گذشته به رفت و آمد و دیدار با اقوام و دوستان سپری و میهمانان با میوه و نقل و شیرینی و آجیل، پذیرایی می‌شدند. برخی از خانم‌ها هم خودشان شیرینی عید را درست می‌کردند. باقلوا از جمله شیرینی‌های مرسوم عید بود و نقل که معمولا عیدها بر سر سفره می‌گذاشتند. بعدها یاد گرفته بودم برای بچه‌های خودم  نقل بادام درست کنم. هر چند که در زمان کودکی من دستگاه مخلوط کن و آسیاب در برخی خانه‌ها وجود داشت ولی قبل آن، از وجود هاون‌های بزرگ برای کوبیدن برخی مواد غذایی مثل گوشت برای کوفته یا پودر کردن ملزومات شیرینی‌جات استفاده می‌شد.

آیا به دلیل شغلی که دارید، پیش آمد در روزهای عید نوروز فرزندانتان را تنها بگذارید؟

بچه‌ها وقتی که خستگی مادر را می بینند، علاقه‌ای به ادامه راه مادر نشان نمی‌دهند. بچه‌های تعداد کمی از پدر و مادران بازیگر وارد این حرفه می‌شوند. چون این کار، کار سختی است؛ مثل زمانی که من درگیر سریال «امیرکبیر» بودم. تمرین زیاد با لهجه، در کنار وظیفه مادری، خانه‌داری و همسرداری کار سختی است. هرچند که بچه‌ها درک درستی از موقعیت مادر خود نداشتند اما با این حال با کار من کنار می‌آمدند و مادرم هم در این راه کمک حال من بود. حتی من در دوره‌ای رانندگی هم می‌کردم و خودم بچه‌ها را به مدرسه می‌رساندم. اما با این همه مشغله سعی می‌کردم در ایام خاص مانند نوروز در کنار خانواده و بچه‌هایم باشم. نوروز در خانه و کنار خانواده، داشتن برنامه‌های مرتب، رفتن به منزل اقوام در اولویت من بود و سعی کرده‌ام تا الان که خودم یک نوه دارم، آنها را فدای کارم نکنم.

دیدار نوروزی با همکاران‌تان جزو برنامه‌هایتان بود؟

در مورد همکاران که معمولا به دلیل مشغله، در ایام عید موفق به دیدار یکدیگر نمی‌شدیم اما همکارانی که مراوده و دوستی بیشتری داشتیم، حداقل به یکدیگر تبریک تلفنی گفته و اگر فرصتی فراهم می‌شد ملاقات حضوری داشتیم. متاسفانه این روزها دید و بازدیدهای عید مثل گذشته نیست و به چند نفر از نزدیکان خلاصه شده است.

با توجه به اینکه از گذشته‌های دور تا به امروز شما گوینده برنامه «فرهنگ و مردم» در رادیو بوده‌اید، لطفا از فرهنگ نوروزی مردم مناطق مختلف بگویید.

هر منطقه از ایران زمین آداب خاصی برای نوروز دارد، در بیشتر مناطق، نان‌های محلی که قوت اصلی مردم است به شکل‌های مختلف و به صورت نان روغنی یا شیرمال و مانند آن پخت می‌شود. هر منطقه شیرینی‌های مخصوص به خود دارد؛ برخی نقل درست می‌کنند و برخی حلوای مخصوص نوروز می‌پزند. برخی مناطق آش‌های مخصوص عید با مشارکت اهالی محل، پخت می‌کنند. در گذشته، جشن‌هایی مخصوص به نوروز برگزار می‌شد که متاسفانه به مرور فراموش شده‌اند. در بیشتر شهرهای ما مرسوم است که در سال جدید برای تازه عروسی که به تازگی وارد خانواده شده، شیرینی مخصوص پخت کنند و به همراه عیدی مثل کفش، لباس، پارچه به منزل نو عروس ارسال کنند. این رسوم که از دیر باز بین ایرانیان رایج بوده، در برخی مناطق به قدری زیبا برگزار می‌شود که برای خود من پسندیده و قابل احترام است.

یا همان روشن کردن آتش و ریختن غم‌ها و پلیدی‌ها در آتش، کار بسیار زیبایی بود که متاسفانه امروزه این مراسم تبدیل به چیز دیگری شده و در این روز از لوازم آتش بازی خطرناک با صداهای ناهنجار استفاده می‌کنند. چنان که اصولا اصل ماجرا آتش بازی نیست. در روزگار کهن که امکانات شستشو مانند امروز نبوده است، مردم در پایان سال و در شب چهارشنبه سوری زیر اندازها و لباس‌های پشمی خود را که معمولا از الیاف طبیعی بود و در سه ماه زمستان از آن‌ها استفاده کرده بودند را در آتش می‌سوزاندند تا کثیفی، آلودگی و میکرب‌ها در آتش سوخته و از بین بروند و باعث بیماری نشوند. پریدن از روی آتش هم برای ایجاد تحرک و شادی بوده، ضمن اینکه در روزهای آخر زمستان از گرمای این آتش نیز لذت می‌بردند.

در کنار آن مراسم قاشق زنی هم انجام می‌شد. پشت در خانه‌ها قاشق را به کاسه می‌زدند به این معنی که ما در خانه شما هستیم در کاسه ما نقل، خوردنی یا چیزی بریزید. ترک زبان‌ها هم این مراسم را با آویزان کردن شال‌های پارچه‌ای از هواکش بام خانه‌ها انجام می‌دادند و هر خانه‌ای هدیه کوچکی یا خوراکی پر شال آویزان شده می‌بستند و آن‌ها که در پشت بام بودند آن را بالا می‌کشیدند.

از حاجی فیروز، ننه سرما و عمونوروز برایمان تعریف کنید.

به نظر من شخصیت حاجی فیروز با توجه به مطالعاتی که کرده‌ام، از شخصی به نام سمک عیار در گذشته گرفته شده است. او جزو جوانمردان روزگار بود و وقتی قرار می‌شد کارهای خیلی خاص انجام شود، از سمک می‌خواستند عبای خود را که یک روی آن قرمزرنگ بوده و روی دیگر آن قرمز گلدار، بر دوش افکند و مثلا به فلان جایی که فلان وزیر از کار خود غفلت کرده، به مردم ظلم کرده و یا به زور دختر رعیتی را به اختیار خود درآورده، برود و ببیند اوضاع از چه قرار است. از این رو او کاملا چهره خود را عوض می‌کرد تا شناخته نشود. سمک عیار با پنبه نیم سوخته صورت خود را سیاه می‌کرده و کلام او شکسته بود مثل سامبالی بلیکم تا کسی او را نشناسد و می‌توانست گزارش آن وزیر خطا کار را به جامعه عیاران منتقل کند. حاجی فیروز فعلی را من شبیه سمک عیار آن روزگار می‌دانم. حال نام فیروز به عنوان پیروزی و شادی به کار برده شده و گفته شده در زمان صفویان چنین شخصیتی در سال جدید به کوچه و خیابان می‌آمده تا به مردم خبر آمدن عید نوروز را بدهد. حاجی فیروز از آن زمان دایره زنگی به دست داشت، رقص کنان آواز می‌خواند و موجب شادی مردم در روزهای اول سال می‌شد.

ننه سرما  و دلیل مونث گرفتن سرما بدین صورت بوده که با آمدن عمو نوروز که از ننه سرما گذر می‌کند، ننه سرما به خواب می‌رود. از آنجا که در ایران باستان خانم‌ها موقعیت زیادی برای انجام امور در همه کارها و در همه جا نداشتند، اما در تاریخ تعداد خانم‌هایی که کارهای خاص و خارق‌العاده انجام داده‌اند، کم نبودند. به طور کلی اکثریت زنان در آن دوران اینگونه نبودند و از این رو به خواب رفتن سرما و واژه سرما، مونث در نظر گرفته شده است؛ چرا که در آن دوران مردان با زور بازو و پهلوانی از کشور محافظت می‌کردند و هنوز به این درایت نرسیده بودند که یک زن می‌تواند در داخل دربار و در گردانیدن و نظم دادن به دربار نقش داشته باشد. البته شاید هم مواردی بوده ولی اطلاعات ما از آن دوران کم است. چه بسا استفاده نکردن از زنان در هر امری، حفاظت از زن و جایگاه احترام برانگیز او بوده است.

ازاهمیت نوروز در اشعار و ادبیات فارسی و تقارن آن با ماه مبارک رمضان بگویید. 

بسیاری از شعرای ایران در اشعار خود به نوروز اشاره کرده‌اند، مانند فردوسی و البته حافظ و شهریار و مانند آن. حافظ در نوروز برای مردم دوران خوب خواسته است. او به زبان شعر به مردم گفته که چگونه از خداوند خیر بخواهیم و برای مردم  شادی طلب کرده است. شاید همین‌ها دلیلی بر خواندن شعر حافظ در مناسبت‌هایی مثل نوروز و شب یلدا باشد. یادآوری می‌کنم که به دلیل اهمیت اشعار حافظ در ادبیات و فرهنگ پارسی، من و چند تن از اهالی شعر و ادب در یکی از کانال‌های شبکه اجتماعی حافظ خوانی داریم و توفیقی نصیب شد تا چند غزل مورد علاقه خود را در آنجا بخوانم. حافظ از بس که در خیر خواهی، نحوه زندگی کردن و خواستن خوبی‌ها از کعبه دل، کامل است از این رو در بهترین لحظات زندگی ما مخصوصا هر گاه خواسته‌ای از خدا داریم، ساری و جاری است. حال اگر این خواستن‌ها در سال جدید توأم با ماه نزول برکت باشد چه بسا زودتر اجابت گردد. خداوند رزاق و رحیم است و حتما به صدای دل ما گوش می‌کند و به هر کسی که نیکی می‌کند، خیر و برکت بر می‌گرداند و اگردعای ما انجام نمی‌شود، لطف خداوند و مصلحت اوست.

در ماه رمضان‌های قدیم، با به صدا در آوردن دهل و نقاره به مردم اعلام می‌کردند که سحر شده و برای خوردن سحری آن‌ها را بیدار می‌کردند. اگر کسی صدای خوشی داشت در سحرگاهان آوازی سر می‌داد و از برخی خانه‌ها به آنان که این اشعار را سر می‌دادند، نان یا خوراکی به این آوازخوان‌ها می‌دادند. در هر خانه، خانواده‌ها دورهم برسر یک سفره جمع می‌شدند و سحری می‌خوردند یا در هنگام افطار فرنی و شعله زرد و مانند آن درست می‌کردند، در سفره می‌چیدند و دوباره دور هم افطار می‌کردند. آن زمان مردم دل خوشی داشتند و به هر بهانه‌ای دور هم جمع می‌شدند و لحظاتشان را با شادی سپری می‌کردند. حالا وقتی نوروز هم با این ایام مبارک متقارن باشد بسیار خوش یمن خواهد بود که در آن صورت شیرینی عید و سفره هفت سین و دید و بازدید معمولا به افطار و بعد از آن موکول می‌شود. در برخی سال‌ها، زمان تحویل سال با سحرگاه رمضان همزمان می‌شد و سرسفره سحر، شیرینی تحویل سال هم خورده می‌شد.

به هر حال از دیر باز شادی برای مردم اهمیت داشته است. همه ما برای جلای درون خود نیاز به بهانه‌هایی برای شادی کردن داریم چرا که شادی لازمه زندگی همه ما است. از این رو است که در گذشته که تلویزیون و رادیو نبوده، گروه‌هایی در کوچه و خیابان راه رفته و موسیقی می‌نواختند و به این وسیله  اعلام می‌کردند که روزهای سرد به سر رسیده و مردم را تشویق می‌کردند که از خانه‌هایشان بیرون بیایند و به تکاپو بیفتند. درهر شهری مطابق با رسوم آن منطقه، طبل، دایره و نی نواخته می‌شد. البته هنوز هم صدای موسیقی چنین نوازندگان دوره گردی بخصوص در ایام عید و با ادوات امروزی‌تر از خیابان‌ها شنیده می‌شود که جزو فرهنگ ایرانیان است.

زنده نگه داشتن مراسم نوروز چه تأثیری در زندگی ما دارد؟ 

وقتی در روزهای اول سال زمین با جوانه زدن درختان و شکوفه‌ها، شادی می‌کند، پرندگان می‌خوانند ما هم باید با طبیعت همراه شویم. خود من هم نهایت سعی‌ام را کرده‌ام در جایی که هستم و تا جای ممکن در شاد کردن مردم سهیم باشم. مثلا در نمایشنامه‌هایی که برای نوروز در رادیو تنظیم می‌کردم، حتما وجود موقعیت‌های شادی آفرین در این نمایشنامه‌ها در اولویت من بوده است. غم و شادی در زندگی همه آدم‌ها وجود دارد و چه بسا در نوروز فردی در اثر اتفاقی، غمگین و عزادار است و این طبیعت زندگی است و باید شادی را جایگزین این غم‌ها کرد تا با گذشت زمان غم آدم‌ها کمرنگ شده و فراموش شود. یکی دیگر از رسوم قشنگ ما ایرانیان بردن پارچه یا لباس روشن در ایام عید برای فرد عزادار است. عید بهانه‌ای است برای زدودن غم‌های اطرافیان، اگر تنها هستند، اگر ندار هستند، اگر عزیزی از دست داده‌اند، باید دست آن‌ها را بگیریم، اگر توانا هستیم به کمک ناتوانان برویم و به یکدیگر محبت کنیم و مهر بورزیم. هرچند که این روزها با همه مشکلاتی که داریم گویا یادمان رفته این نیروی شادی بخش را چگونه به روحیه خود تزریق کنیم و بیشتر یاد گرفته‌ایم عزاداری کنیم، اما به هر حال با این مشکلات اقتصادی با همان حداقلی‌ها، باید رسوم نوروز را برپا داریم و همین دلخوشی‌ها را از فرزندان خود دریغ نکنیم و زندگی خود را از یکنواختی و غم آلوده بودن بیرون بیاوریم.

آرزو و دعای شما در سال جدید چیست؟

با دل پاک از خدا بخواهیم که مشکلات و گرفتاری‌های مردم ما کم شود، شرایطی برای مردم به وجود آید که همه خوش باشند. برای کسی غم نخواهیم و از خداوند طلب شادمانی و زندگی راحت، برای مردم سرزمین خود بکنیم. آرزو دارم در سال جدید اوضاع مردم بهتر شود، بیماری‌ها از بین بروند، همه توانمند شوند. هیچکس خجالت زده خانواده خود نشود و نان آوران خانواده بتوانند معیشت و سلامت خانواده را تأمین کنند. هر چند که مردم نوع دوست ایران زمین همواره دست هموطن خود را می گیرند، اما باید به یاد داشته باشیم که گرفتاران جامعه ما بیشتر از آنی هستند که مردم عادی بتوانند همه آن‌ها را ساماندهی کنند. در نتیجه، روسا و زمامداران کشور باید بیشتر به فکر مردم باشند چرا که آن‌ها در مقابل اعتماد مردم و رای‌ای که از مردم گرفته‌اند، مسئولیت دارند و باید برای آن زحمت بکشند.

در این روزهای آخر سال بد نیست یادی هم از همکارانی بکنید که از میان ما رفته‌اند.

بله، یادشان گرامی و روحشان شاد. یاد می‌آید وقتی اولین بار در تئاتری به نام «دختر ایرانی» بازی کردم، خیلی برایم سخت بود چون به صورت علمی چیزی از تئاتر نمی‌دانستم. در زمانی که در کلاس‌های بیان شرکت می‌کردم، آقای منوچهر والی زاده به مادر من پیشنهاد کرد که بهتر است من به مدرسه تئاتر بروم تا یاد بگیرم چگونه بازی کنم و اینگونه شد که من در این کلاس‌ها ورود کردم و این بسیار برای من آموزنده و کاربردی بود.

از آنجا که من تئأتر را با گروه اسکویی در گروه هنر آناهیتا آموزش دیده و آموخته بودم از این رو وقتی که وارد کار دوبلاژ شدم، آموخته بودم که چگونه احساس خود را بیان کنم و انتقال دهم. بازیگری که یک دوبلور به جای او صحبت می‌کند، گاهی می‌خندد، گاهی فریاد می‌کشد، گاهی گریه می‌کند و دوبلور باید بتواند حس بازیگر فیلم را به همان شکل به شنونده انتقال دهد. در اوایل ورود من به کار دوبله، زمانی که مادر من با دیر آمدن من از سرکار، مخالفت می‌کرد، مدیر دوبلاژ می‌گفت که خودمان او را به منزل می‌رسانیم. دختران هم سن و سال من مثل زنده یاد ژاله کاظمی هم همین شرایط را داشتند. البته ترجیح اولیه من تئاتر بود چرا که شاگرد مصطفی اسکویی و برادرش بودم که هر دو دکترای تئاتر داشتند و معلمان خوبی در این زمینه بودند.

در آن زمان عبدالله بوتیمار، بیوک میرزایی و چند خانم دیگر مثل خانم صالحی در گروه ما بودند؛ که از بین خانم‌ها، تنها من با علاقه کامل ماندم و ادامه دادم. زنده یاد منوچهر والی‌زاده به همراه زنده یاد محمدعلی کشاورز در کلاس‌های قبل از من شرکت کرده و دوره دیده بودند.

در سالهای ۱۳۳۸-۱۳۳۹ ما تئاتری اجرا کردیم و رئیس وقت اداره فرهنگ و هنر، آقای پهلبد، به آقای اسکویی گفته بود که ما تصمیم داریم فیلم‌هایی درباره ایران بسازیم و علاقه‌مند هستیم که این خانم روی آن فیلم‌ها صحبت کند. بعد از آن بود که از همان سال ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۳ به پیشنهاد آقای قدکچیان وارد رادیو شدم وکلی نمایش رادیویی کارکردم که متاسفانه هنوز حق‌الزحمه آن سال‌ها را از رادیو نگرفته‌ام.

زمانی من ژاله علو را زیاد می‌دیدم و با یگدیگر در جلسات عرفانی شرکت می‌کردیم. خود خانم ژاله هم جلسات شعرخوانی داشت اما چون کم کم اوقات کاری ما با هم متفاوت شد نمی‌توانستیم بیشتر با هم وقت بگذرانیم. او وقتی مدیر دوبلاژ «سال‌های دور از خانه» بود، دوبله نقشی را برای من در آن سریال ژاپنی و پرطرفدار در نظر گرفت. گاه در استودیوهایی کار می‌کردیم که هر دو حضور داشتیم اما دوبله نقش مقابل یکدیگر برایمان پیش نیامد.

یادش به خیردر دوران جوانی که در رادیو بودیم حوالی ساعت ده میان وعده برای فروش می‌آوردند. یکبار چند سینی ساندویچ کتلت با نان بولکی آوردند و در راهروها می‌چرخیدند تا هر کسی میل دارد، بخرد. من هم یکی خریدم و خانم ژاله گفت یه تیکه کوچولو به من بده و من به بقیه از جمله مهین دیهیم هم تعارف کردم، چون نان‌های این ساندویچ‌ها کوچک بود، دو نفر که برمی‌داشتند، کتلت تقریبا تمام می‌شد و همه به باقیمانده کتلت می‌خندیدیم. درنهایت خانم ژاله می‌گفت که یکی دیگر برای خودم بخرم و من دوباره می‌رفتم، یک ساندویچ دیگر می‌خریدم ولی دیگر همانجا می‌خوردم و الان که به یاد آن روزها می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد. زمانی که من در رادیو بازیگری و کارگردانی می‌کردم، ژاله علو هم به رادیو آمد و با توجه به تجاربش قاعدتاً کارگردانی هم می‌کرد، از این رو گاه در نمایش‌های او من هم به عنوان بازیگر حضور داشتم که برایم مسرت بخش بود. یادش بخیر هرچند که  در، آمدن هیچ اختیاری نیست اما رفتن آدمیان، اجباری است و بالاخره همه ما روزی خواهیم رفت.

در دوبله «خانه کوچک» من صدای مادر خانواده «اینگلز» را می‌گفتم و گوینده مقابل من زنده یاد منصور غزنوی بود. ما در این کار  با آقای علیرضا (ایرج) رضایی که نقش‌های متعددی را در این سریال گفته، همکار بودیم. اغلب من به اشتباه، نام خانوادگی او را رضایی‌ها می‌گفتم و او کلی می‌خندید و من می‌گفتم شما کاری به من نداشته باشید. در هر حال امسال از شنیدن خبر درگذشت همکاران سابق خود در دوبله بسیار متأسف شدم و هرسه حیف شدند. خداوند به خانواده‌هایشان صبر عطا کند.

کارهای هنری مثل تئاتر، موسیقی، شعر، سینما به مردم روحیه می‌دهد و آنهایی که با این هنرها کارهایی برای ایجاد شادی انجام می‌دهند در ذهن مردم ماندگار می‌شوند و نبودشان تأثر برانگیز است. به قول شمس لنگرودی:

زندگی حکایت دریاست/ دلم به بوی تو آغشته است سپیده دمان/ کلمات خواب سرگردان برمی‌خیزند/ و خواب آلوده دهان مرا میجویند‌/ تا از تو سخن بگویم/ کجای جهان رفته‌ای؟/ نشان قدم‌هایت چون دان پرندگان/ همه سویی ریخته است/ باز نمی‌گردی، می‌دانم/ و شعر، چون گنجشک بخار آلودی بر بام زمستانی/ به پاره یخی بدل خواهد شد.

 

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است