حسین جعفرآبادی در گفتگو با صبا:
بازیگر نباید کاراکتر را وارد ناخودآگاهش کند
بازیگر نباید کاراکتر را وارد ناخودآگاهش کند و اساتیدی که داشتم همیشه بر این تاکید کردند که باید خودآگاه بازی کرد چون اگر نقش وارد ناخودآگاه ما شود در زندگی اجتماعی و واقعی ما نیز تاثیر میگذارد.
مریم عظیمی– در این روزهای سرد اسفند و هیاهوی پایان سال شاید بهترین سرگرمی برای کودکان تماشای یک نمایش مهیج باشد که آنها را با مفاهیمی مثل دوستی، مسئولیت پذیری و بخشش آشنا میکند. نمایش «مترسک» به کارگردانی و تهیه کنندگی مجید بذرپاچ که پرفروشترین نمایش هفته دوم اسفند ماه نیز بوده این روزها روی صحنه تالار هنر است و مخاطبان را به دیدن این اثر فرا میخواند. در ادامه گپوگفت خبرنگار صبا با بازیگر این نمایش را میخوانید.
پرداخت روی نقش کلاغ سیاه چگونه انجام شد؟
همان اوایل که نقش را دست گرفتم به من گفتند که این کاراکتر یک موجود شرور میخواهد بعد که کمی پیش رفتیم و بیشتر روی کاراکتر کار کردم فهمیدم که اگر این کاراکتر را خاکستری ارائه دهم بیشتر به دل دیگران خواهد نشست به همین دلیل برایش یک داستان طراحی کردم و هر روز با این داستان میخوابیدم و بیدار میشدم و یکسره با من بود تا ملکه ذهنم شود، داستانی که به گذشته کلاغ سیاه مربوط بود. وقتی که کلاغ سیاه یک جوجه کلاغ بود باغبان مزرعه اجازه داده بود که او با خانوادهاش و دسته کلاغها در آن مزرعه زندگی کنند و من ویژگیهایی مثل مهربانی و دلسوز بودن در این کاراکتر گنجاندم و از این نقطه بود که داستان آن کلاغ سیاه و اینکه چگونه به یک موجود پلید و شرور تبدیل شده را شکل دادم. من کاراکترهای سیاه و منفی زیادی بازی کردم اما به یک مسئله نسبی در اجتماع رسیدم و آن اینکه انسانهایی که ما بد میخوانیمشان نیاز به محبت انسانهای خوب دارند، آنها جایگاه خودشان را انتخاب نکردهاند بلکه بیشتر این شرایط بوده که برایشان اینگونه رقم زده است. حال اگر انسانی خوب و آگاه کمک کند آنها به ذات اصلی خود باز خواهند گشت و در اجتماع رها نمیشوند. در ادامه این جوجه کلاغ سیاه فریب چند جوجه کلاغ دیگر را میخورد و محصولات باغِ باغبان را خراب میکنند و باقی ماجراهایی که در ذهنم برای پیشینه او ساختم. نکته جالب دیگر در مورد کلاغها این است که آنها ۴ تا ۵ سال جوجه کلاغها را پیش خودشان نگه میدارند و به ندرت پیش میآید که جوجه کلاغی زودتر از موعد رها شود بنابراین این رها شدگی کلاغ سیاه برای او مشکلات زیادی ایجاد میکند و کلاغ سیاه ما یک روز بارانی تصمیم میگیرد که تمام باغها و مزارع را خراب کند.
تاثیر این پیشینهسازی در بازی نقش چه بود و اینکه آیا باید در ناخودآگاه شما به عنوان بازیگر بنشیند؟
نه به نظرم بازیگر نباید کاراکتر را وارد ناخودآگاهش کند و اساتیدی که من داشتم نیز همیشه بر این تاکید کردند که باید خودآگاه بازی کرد چون اگر نقش وارد ناخودآگاه ما شود در زندگی اجتماعی و واقعی ما نیز تاثیر میگذارد نقش باید مانند لباسی باشد که وقتی وارد سالن اجرا میشوم به تن میکنم و در حین خروج از تن بیرون میکنم. من صرفاً میخواهم از کلاغ سیاه یک منظوری را برسانم و حرکات بدنی این کاراکتر را نیز با هدف تاثیرگذاری روی کودکان بیشتر کرد در واقع هدفم از این اکتهای بدنی و پرشها این است که بر ناخودآگاه کودکی که در ارتباط با این آثار شکل میگیرد و در آیندهاش تاثیر خواهد گذاشت اثر بگذارم و وقتی کودک از این سالن بیرون میرود داستان تازه برایش شروع شده باشد و بخواهد مانند کلاغ سیاه ورزشکار شود یعنی کودک در عین اینکه از این کاراکتر آشوبگر میترسد میبیند که او نسبت به جوجه کلاغهایی که فرزندانش هستند چگونه رفتار میکند. من سعی کردم این کاراکتر را با نقاط سیاه و سفیدی که در شخصیتش وجود دارد نشان دهم و اصل هدفم این بود که کودک پس از تماشای این نمایش با خود بگوید که میخواهم ورزش کنم و در بازخوردهایی که به صورت غیر مستقیم گرفتم نیز چیزهای مشابهی شنیدم.
آیا صداسازی این کاراکتر فانتزی بود؟
بله هم برای نقش کلاغ سیاه و هم برای لحظهای که کلاغ سیاه در جلد آدمیزاد میرود که دو صداسازی مختلف داشتم. اگر به کارتونها دقت کرده باشید میبینید علاوه بر رفتارها و حرکات فانتزی کاراکترها، صداها نیز فانتزی است و من هم به این مسئله خیلی فکر کردم و به نظرم اگر بزرگسالانهتر بازی میکردیم کودک ارتباط نمیگرفت اما در این نمایش از همان ابتدا با حرکات، رقصها و موقعیتهایی که خلق میکنیم کودک ارتباط برقرار میکند.
هنوز دیدگاهی منتشر نشده است